می آمد ازانبوه ِ رویاهای خاموش
عریان تراز شب ، خالی از تحریف ِ تن پوش
در چشمهایش موج ِ عصیان رقص می کرد
درقامتش پنهان هزاران بستر آغوش
می آمد و صحنه دچار ِ بهت می شد
با گامهایش ، لحظه لحظه ، گوش تا گوش
باید پرانتز وا کنم ( این زن غزل بود
اسطوره ای از وسوسه بر جسم منقوش )
با خود زمین نجوا کنان آواز می خواند
_ این سان قیامت را که بگرفته ست بر دوش ؟!
ناچار من چرخ ِ زمان را ایست دادم
پیشاروی زن ایستادم ، سخت مدهوش
*
ما جزیی از تقدیر ِ هم هستیم ، اینک
تسلیم شو ! یادم ترا - بانو - فراموش .
اردیبهشت 84
سعید جان باز مثل همیشه زیبا بود.یادم ترا فراموش!
سلام نیستی؟!
سعید خان جناغ هم شکسته بودید؟این یادم ترا فراموش منو کشته .شادمان باشید
زیبا بود ...
شاد باشی ...
مانیا .
یا شیخ به مقدسات قسمتان میدهم هی ما را از این سایت به آن سایت نکشانید ..
یکجا بایستید مستفیض شویم دیگر ... .
سلام
اقا سعید
واقعا زیبا بود
و از این ترانه های زیبا هم در پرشین لاگ بگذار
موفق باشی
سلام سعید جان
من که مردم از دست تو ... این پرانتزت منو کشته ...
این سان قیامت را که بگرفته ست بر دوش ؟! ... خیلی بدلم نشست ...
می تـــونم بگم بابا توام آره
بابا تــــــــو دیگه چرا
موفق باشی!!!
منتظرم...
my logo
a href="http://amirvz.blogfa.com/"target=_blankimg
src="http://www.blogfa.com/Photo/amirvz.jpg" width="110" height="66" border="0" alt="زیر باران باید رفت"/a
ما جزیی از تقدیر هم هستیم
هنوز با بعضی جاهای غزلت مشکل دارم
مشکل های حسی و البته نمیتونم نگم قشنگ بود
وقت خوش
سلام دوست خوب و شاعر گرانقدر ...
امیدوارم همیشه خوب و سلامت باشین
البته نوشتن اینکه این شعر خوبه و عالیه از طرف من که اصلا شعر رو نمی شناسم به نوعی شاید کم کردن ارزش شعره ولی چه کنم که از سروده های شما لذت می برم
موفق باشین
شعر زیبایی بود ... مثل همیشه ... موفق باشید .