قصه ی مردی که می رفت/ ومی رفت ، می رفت و باز هم
تٌرد و هاشور زده بی رنگ / خٌرد و خسته گنگ و مبهم
مردی که می رفت تا شاید / راه ُ به ماه برسونه
از پلنگ ِ صد تا قصه / واسه ماه غزل بخونه
بودنش تو رفتنش بود / جون سپرده به جاده
زندگیش خلاصه می شد : تو یه جفت پا و یه جاده
*
َسر ِ خط ـ دوباره می رفت / مردِ خاکستر وآهن
مردی که هر جای قصه ش/ پُر بود از رفتن و رفتن
جز یه ردِ پا نداشت تا / رو کنه رو برگِ تقویم
با غبار ِ آرزو هاش / گم مثه غرورِ جاجیم
مردی که حتی توقصه ش/ نبود و کسی ندیدش
سایه ای بود از یه سایه / یا یه بهمن روبه ریزش
سعید کریمی - شهریور 79
این مرد شبح نبود؟
خوبی سعی جان؟!
اقا سعید سلام این تعبیر سایه سایه خیلی جالب و عجیب است در بیان عرفا همه عالم ظل و سایه است و چون سایه نماد دارد عرفا برای فرار از تشبیه اخر این مثال گفته اند خاک بر فرق من و تمثیل من. واما به نظر میرسد برای تعبیر هیچی سایه سایه مناسبتر باشدو از تشبیه دورتر.ضمنا از لطف شما ممنونم
با کتاب تازه ام در نمایشگاه کتاب ، ابتدای سالن 10 و11 انتشارات سخن گستر منتظرتان هستیم... برای دریافت آخرین اطلاعات مربوط به کتاب به وبلاگ و بعدالتحریرهای تازه آن می توانید رجوع کنید... منتظریم!
سلام سعید جان: زیبا بود...یه جوری بود! هوس کردم از اون کارهای عجیب غریبم بنویسم! بیت آخرش را دوست داشتم...موفق باشید...
بیت آخر خیلی زیبا بود ...
موفق باشی
راستی خوشحال میشم تو نظر سنجی وبلاگم شرکت کنی ...
شاد باشی ...
مانیا .
سلام
اقا سعید خیلی جالب بود
موفق باشی
قشنگ بود مخصوصا:
زندگیش خلاصه میشد تو یه جفت پا و یه جاده !!!